تبلیغات
معارف اسلامی - در خانه ام كلثوم
تاریخ : پنجشنبه 30 مهر 1388 | 04:59 ب.ظ | نویسنده : امیرحسین شعیبی
در خانه ام كلثوم
حضرت علی (ع) باز از جای برخاست و از اتاق بیرون رفت. ام كلثوم با نگرانی رفت و آمدهای پدر را نگاه می‌كرد. بالاخره طاقت نیاورد و گفت: « پدرجان! چرا مدام از اتاق بیرون می‌روی؟ كمی بخواب! امشب هیچ نخوابیده‌ای.»
امیرالمؤمنین (ع) لحظه ای به چشمان مضطرب دخترش نگاه كرد و آنگاه جواب داد:
« دخترم! منتظرم تا وقت نماز صبح شود. به خدا سوگند كه این نماز، آخرین نماز من در مسجد است و بزودی شهید می‌شوم.»
ام كلثوم پس از شنیدن این سخن، پریشان احوال به پای پدر افتاد و با التماس گفت:
« پدرجان ! اگر چنین است، نرو بگذار فرد دیگری به جایت در مسجدنماز بخواند.»
امیرالمؤمنین (ع) با مهربانی به دخترش گفت: « اما نمی توان از قضای الهی فرار كرد.»
بعد مكثی كرد و افزود: « پیامبر (ص) به خوابم آمد و از حالم جویا شد. به او از دست این مردم كه دلم را شكسته اند، شكایت كردم و ایشان وعدة شهادتم را دادند.»
ام كلثوم در مقابل این جواب دیگر هیچ نگفت و با حسرت به پدر نگاه كرد.
با صدای مؤذن، حضرت آمادة رفتن شد تا برای آخرین بار در محراب مسجد نماز بخواند. امام حسن (ع) هم رسید و از پدر اجازه خواست تا همراهی‌اش كند. امام (ع) اجازه نداد و از تاق بیرون رفت.
ناگاه مرغابی های خانة‌حضرت برخلاف عادت معمول، جلوی پای حضرت جمع شدند. صحنه عجیبی بود، امام (ع) ایستاده بود و مرغابیها بال و پر می‌زدند و جیغ می‌كشیدند. خواستند آنها را برانند كه امام (ع) مانع شد و گفت:
«‌آنها را به حال خود بگذارید و نرانید كه این مرغان، نوحه گران هستند.»
و بعد سرش را به آسمان بلند كرد و گفت :
« خدایا! مرگ را برای من مبارك گردان ! »
و رفت. اما ام كلثوم همچنان می‌گریست.
برادر و پدر قطامه در جنگ با حضرت علی (ع) كشته شده بودند و او جز انتقام آرزویی نداشت. وقتی ابن ملجم از او درخواست ازدواج كرد، خندید و گفت:
«‌اگر می‌خواهی به ازدواج تو در آیم، باید بدانی كه مهریه‌ام، سر علی است.»
ابن ملجم كه قبلاً‌ الطاف زیادی از امیرالمؤمنین (ع) دیده بود، در مقابل فریب دنیا طاقت نیاورد و در شب نوزدهم ماه رمضان شمشیرش را به زهری مهلك آغشته كرد و در مسجد به انتظار نشست.
حضرت علی (ع) مثل هر سحر، پا به مسجد گذاشت و در محراب به نماز ایستاد؛ در حالیكه می‌دانست قاتلش در انتظار سجدة او؛ گوشه‌ای تاریك از مسجد لحظه شماری می‌كند؛ پس به سجده رفت.
ابن ملجم شمشیر را كه زیر عبایش پنهان كرده بود، بیرون آوردو بالای سر امام (ع) ایستاد. دستهایش را با تمام نیرویی كه داشت، عقب برد و ضربة محكمی بر سر امام (ع) وارد كرد؛ ضربه ای كه تا پیشانی‌اش را شكافت و خون مثل فرشی زیر پایش را سرخ كرد.
یكدفعه صدای حضرت علی(ع) سكوت مسجد را شكست؛ نه با ناله و یا گریه. او فقط با صدای بلند گفت: « به خدای كعبه، رستگار شدم.»
امام حسن (ع) سر پدربزرگوارش را بر دامن گرفته بود و با گریه می‌گفت:
«‌پدر، پشت مرا شكستی. چه گونه می‌توانم تو را با این حال ببینم؟»
جمعیت زیادی پشت در خانه جمع شده بودند، امام از فرزندانش خواهش كرد تا به آنها بگویند، بروند. اما جمعیت توان دل كندن نداشت. بالاخره هر كدام به سویی رفتند و تنها اصبغ بن نباته ماند كه حاضر نبود بدون دیدن مولایش برود.
بالاخره امام (ع) او را طبید و اصبغ با گریه به پایش افتاد.
امام (ع) گفت: «‌چراگریه می‌كنی؟ مگر نمی‌دانی من به سوی سعادت می‌روم. »
اصبغ نالید: « برای خودم گریه می‌كنم. برای جدایی از تو.»
ابن ملجم را كه نتوانسته بود فرار كند، آوردند. او مغرورانه پیش می‌آمد. حضرت با دیدن قاتلش فرمود تا از شیری كه به او داده بودند به ابن ملجم هم بدهند. آنگاه به فرزندانش وصیت كرد كه:
«‌اگر من زنده ماندم، او را عفو می‌كنم؛ ولی اگر زنده نماندم، تنها با یك ضربه او را قصاص كنید؛ چون او تنها یك ضربه بر سرم زد.»
دو شب پس از ضربت، امام به شهادت رسید و شیعیانش را غریب و تنها رها كرد، نمی‌توانیم بگوییم نیست؛ كه هست و همیشه هم هست



طبقه بندی: قصه های نماز،