تبلیغات
معارف اسلامی - كلاه
تاریخ : پنجشنبه 30 مهر 1388 | 04:58 ب.ظ | نویسنده : امیرحسین شعیبی
كلاه
ركعت آخر نماز بود كه سرم را از روی مهر برداشم. متوجه پوتینهای یك عراقی شدم. بله! یك سرباز عراقی كنارم ایستاده بود. فهمیدم كه دیگر كار از كار گذشته است و باید آمادة انفرادی و شكنجه شوم. سلام نماز را دادم و با ترس بالای سرم را نگاه كردم.
سربازها دور تا دور بچه ها ایستاده بودند؛ خوب غافلگیرمان كرده بودند.
چند روزی می‌شد كه دور از چشم مأمورین عراقی نماز جماعت می‌خواندیم، چشم به سرگرد عراقی افتاد كه با خشم به بچه ها نگاه می‌كرد.بعد از این كه تك تك بچه ها را از زیرنظر گذراند، با عصبانیت فریاد زد: « خودتان امام جماعت را معرفی می‌كنید یا ما پیدایش كنیم؟» سكوت سنگینی آسایشگاه را فرا گرفته بود. چند دقیقه ای گذشت. توی دلم صلوات می‌فرستادم تا به خیر بگذرد كه دیدم سرگرد بدجوری به «حمید» نگاه می‌كند.
حمید ردیف دوم و جلوی من نشسته بود. چند روزی می‌شد كه سرما خورده بودو به خاطر همین كلا سرش می‌گذاشت. خواستم به حمید چیزی بگویم كه سرگرد یكراست آمد سراغ حمید. گوش او را گرفت و در حالی كه او را از صف بیرون می‌برد، فریادزد:
« دیدید پیدایش كردم! نگاه كنید !‌كلاه سرش است! امام جماعت همین است.»
از حماقت سرگرد عراقی خنده‌ام گرفته بود.
متوجه حمید شدم كه با تعجب به سرگرد عراقی نگاه می‌كرد.
حمید را به خاطر كلاهی كه چند روز زحمت كشیده بود تا از جورابش درست كند، به انفرادی بردند و با شكنجه از او پذیرایی كردند.