تبلیغات
معارف اسلامی - نماز در جبهه
تاریخ : پنجشنبه 30 مهر 1388 | 04:57 ب.ظ | نویسنده : امیرحسین شعیبی
نماز در جبهه
یك پادگان « ابوذر» بود و یك « علی». « علی حیدری» را می‌گویم.
هر وقت از كنارت رد می‌شد، بوی عطرش فضا را پر می‌كرد. آن چند روزی كه در مرخصی بودم، دلم خیلی برایش تنگ شده بود. نزدیك غروب بود و هوای دیدن علی به سرم زده بود. بلند شدم و رفتم دفتر تبلیغات. از «‌حاج محسن» سراغش را گرفتم؛ آخر علی از مشتری های پر و پا قرص كتابهای تبلیغات بود و معمولاً طرفهای غروب می‌رفت دفتر تبلیغات حاج محسن گفت :
«‌علی فقط روزی 10 دقیقه می‌آید اینجا، یكی از كتابها را بر می‌دارد و چند خطی می‌خواند و می‌رود.
چند روز پیش كه دیگر از این كارش كلافه شده بودم، گفتم:
بابا جان !‌این چه كاری است؛ خوب یك كتاب بردار و ببر و درست و حسابی تا آخرش بخوان!
اما دیدم علی با همان تبسم همیشگی كه گوشه لبش بود، كتابی را كه در دست داشت گذاشت تو قفسه و گفت : « حاج آقا! من هر روز فقط به اندازه ای كتاب می‌خوانم كه بتوانم به نوشته‌های آن عمل كنم.
«‌همین روزی ده دقیقه برایم كافی است»
با عجله پرسیدم: « حاجی ! 10 دقیقه امروزش را كی می‌آید؟ خیلی دلم برایش تنگ شده.»
حاجی نگاهی به چشمهای منتظرم انداخت و گفت : « وا.... نمی‌دانم! لابد هر وقت حالش خوب شود. دو سه روزی خیلی گرفته بود، مگر خبر نداری؟»
باتعجب گفتم: « نه!‌مرخصی بودم و تازه یك ساعتی می شود كه رسیده‌ام.»
حاجی در حالی كه اشك تو چشمهایش پر شده بود، گفت:
« می‌دانی آقا مرتضی! خودت كه علی را بهتر می‌شناسی! حساسیت عجیبی دارد كه نمازش را اول وقت و به جماعت بخواند. دو سه روز پیش، ‌نزدیكی های ظهر كارش طول می‌كشد و وقتی می‌رسد كه نماز جماعت تمام می‌شود. بچه ها می‌گویند كه از آن روز خیلی گرفته است و با هیچ كس ....» دیگر حرفهای حاجی را نشنیدم. بغضی كه تمام گلویم را پوشانده بود با چشمهایم كه بیشتر دلتنگ علی و اخلاقش بود، همراه شد. با عجله خودم را به محوطة ‌پادگان رساندم و نسیم آشنای صدای اذان صورتم را نوازش داد. راهم را به طرف نمازخانه پیش گرفتم. می‌دانستم الان بوی عطر علی تمام نمازخانه را پر كرده است



طبقه بندی: قصه های نماز،