تبلیغات
معارف اسلامی - نماز با امام
تاریخ : پنجشنبه 30 مهر 1388 | 04:57 ب.ظ | نویسنده : امیرحسین شعیبی
نماز با امام
رادیو كوچكی را كه كنار تخت بود، آهسته روشن كردم. وقت اذان بود و بایدامام را بیدار می‌كردم. از پشت شیشه به سرْم كه داشت تمام می‌شد و بعد به چهرة نورانی و آرام امام نگاه كردم. امام گفته بودند:
« اگر خوابم برد.، برای نماز اول وقت صدایم بزنید.»
هر كار كردم، دلم نیامد بیدارشان كنم. بعد از درد شدیدی كه داشتند، تازه خوابشان برده بود.
با خودم گفتم: « وقتی خواستیم سر‏ُم را عوض كنیم، بیدارشان می‌كنم.»
چند دقیقه‌ای از اذان گذشت می‌خواستم بروم بیرون كه صدای امام را شنیدم:
« وقت نماز شده است؟»
خودم را كنار تخت رساندم و گفتم : « بله، ‌الان می‌خواستم» ....
كه امام گفتند: « چرا بیدارم نكردید؟»
با خونسردی گفتم: « آقا،‌ده دقیقه بیشتر از وقت نگذشته است. دلم نیامد بیدارتان كنم.»
امام در حالی كه با عجله آمادة گرفتن وضو می‌شدند،‌ گفتند:
« مگر به شما نگفته بودم»
در همین موقع «‌احمد آقا وارد اتاق شدند. امام در حالی كه ناراحتی صورتشان را پوشانده بود، به احمد آقا گفتند: « ناراحتم از اول عمر تا به حال نمازم را اول وقت خوانده ام، چرا حالا كه آخر عمرم است، باید ده دقیقه تأخیر داشته باشم.»



طبقه بندی: قصه های نماز،