تبلیغات
معارف اسلامی - نماز در اسارت
تاریخ : پنجشنبه 30 مهر 1388 | 04:54 ب.ظ | نویسنده : امیرحسین شعیبی
نماز در اسارت
درست هنگام غروب بود كه من و دو تا از بچه ها به نامهای علی و صادق، اسیر دشمن شدیم. دور تا دورمان را سربازهای عراقی محاصره كرده بودند. با این كه دستهایمان را از پشت بسته بودند، ولی با احتیاط در كنارمان حركت می كردند. دو، سه ساعتی گذشت تا ماشینی برای بردن ما به بغداد آمد.
هر كدام از ما بین دو سرباز عراقی نشسته بودیم و جای تكان خوردن هم نداشتیم. چشمم به قیافه صادق افتاد كه با نگرانی به بیرون نگاه می كرد. فكر كردم كه ترسیده است.
با اشارة سر گفتم: چه «شده؟»
صادق آسمان بیرون را كه درتاریكی فرو رفته بود، نشان داد، و آرام گفت: « نماز نخواندیم.» من كه تازه متوجه علت نگرانیش شده بودم، یادم آمد كه نماز مغرب و عشا را نخوانده‌ایم.
با خود گفتم: « هر چه باشد، این عراقیها هم مسلمانند. شاید بگذارند نماز بخوانیم.»
رو به سرباز عراقی كه بین من و صادق نشسته بود، كردم و گفتم:
« صلاه، صلاه»
با اخم در حالی كه چشمهایش گرد شده بود، سیلی محكمی به گوشم زد و تازه فهمیدم كه اینها اصلاً نمی دانند نماز چیست. خلاصه تصمیم گرفتیم بدون اینكه عراقیها بفهمند، توی ماشین نمازمان را بخوانیم.
خیلی آرام در حالی كه فقط لبهایمان تكان می‌خورد، مشغول خواندن نماز شدیم. این، اولین نمازمان در اسارت بود كه به مرور باید به آن عادت می كردیم.



طبقه بندی: قصه های نماز،