تبلیغات
معارف اسلامی - روزهای آخر بیت المقدس
تاریخ : پنجشنبه 30 مهر 1388 | 04:54 ب.ظ | نویسنده : امیرحسین شعیبی
روزهای آخر بیت المقدس
پرچم در میان نخلهای همرنگ گم می شود. با آنكه همه خسته اند و خیس عرق، منبعهای آب پر می شود. « سعید» تداركاتچی دسته هم به دنبال شام می‌رود.می‌روم وضو می‌گیرم و بر می‌گردم. هوا كم‌كم تاریك می‌شود. از دور دستها و از میان نخلها، آوای قرآن بلند است. هر كس از سویی می‌آید. كم‌كم چادر پر می‌شود. عده‌ای به نماز و بعضی هم به صف می‌ایستند. حسن از صف اوّل رویش را برمی‌گرداند. همه را می‌كاود، بلند می‌شود و می‌آید.
- اذان شده؟ بگم؟
- برو بیرون چادر بگو!
می‌رود بیرون چادر، كنار علی می ایستد. صدای اذانش بلند می‌شود. از هر سو و از كنار هر چادر، صدای اذانی بلند است. صدایش در میان دیگر صداها گم می شود. اذان تمام می‌شود. یكی جلو می‌ایستد و صدای تكبیر از تك تك صفها بلند می‌شود.
« الله اكبر» می‌گویم و به نماز می‌ایستم. احساس می‌كنم چیزی در جلوی صورتم حركت می‌كند. مور مورم می‌شود و با دست آن را پس می‌زنم. صدای زی........ نگ در گوشم می‌پیچد. اعتنا نمی‌كنم، صدا بلندو بلندتر می شود....... خدایا، این دیگر صدای چیست؟
با دست می زنم. صدا قطع می‌شود. ناگهان پایم می‌سوزد. سوزشی دردناك. ناخودآگاه پاهایم می‌خواهند به عقب بروند. خودم را كنترل می‌كنم. دستم می‌سوزد. آنرا می‌خارانم.....
«ا... اكبر، سبحان ا....»
به ركوع می رویم. دستهایم را می‌خارانم و بعد به سجده می‌روم. قبل از رسیدن به زمین دستهایم را به طرف پایم می برم. می خواهم از سوزشی كه مثل خوره در پاهایم افتاده است، راحت شوم. بلند می‌شویم. دوباره شروع می‌شود. پاهایم، دستهایم و صورتم می‌سوزد. خودم را می‌خارانم. همه خود را می‌خاراننند. دردی است مشترك، نماز تمام می شود. جنب و جوشی در صفحها می‌افتد. یاد صحبتهای دو كوهه می‌افتم؛ قبل از حركت.
- می‌روید كارون! بیچاره‌اید. پشه‌ها بیچاره‌تان می‌كنند.... تا صبح نمی‌توانید بخوابید ... فاتحه خودتان را بخوانید.
- پشه ها غوغا می‌كنند. خودمان را می‌خارانیم ، یكسره و بی توقف.
- هیچ كس آرام نیست. صدای چند نفر از میان صفها بلند می شود:
- بابا اینجا دیگه كجاست؟
- این پشه‌ها مگر تا حالا آدم ندیده‌اند؟
- آدم دیده‌اندؤ فرشته ندیده‌اند. نماز عشا هم خوانده می‌شود.
- سفره در وسط چادر پهن می‌شود. همه به دورش می‌نشینند. سعید فریاد می‌زند:
- « برادر! اگر دورنان زیاد بیاید، دست و پاهای همه‌تان را می‌بندم و اندازم بیرون تا صبح مهمان پشه‌ها باشید!»
« حمزه» بی معطلی جواب می‌دهد:
« صد رحمت به ننه بزرگ خسیسم»



طبقه بندی: قصه های نماز،